غوره و بادمجان، نفت و اتم

دکتر مصدق از قراري که گفته آمده از ميان غذاهاي ايراني به جوجه و غوره و بادمجان بسيار علاقه داشت و سالياني که براي تحصيل در اروپا بود گاه ماه ها در حسرت يک وعده از اين عذا با نان سنگک دو آتشه به سر مي برد. اين حکايت از همان روزها گفته و نوشته آمده است.

روزي محمدخان مصدق، خسته از کتابخانه و درس به خانه کوچک اجاره اي در خيابان کوستللو در شهر شاتل سويس بازآمد و ديد خانم ضياالسطنه غذاي مطلوب وي را پخته است. با تعجب پرسيد موادش از کجا رسيده . خانم در کمال خصوصيت گفتند حالا شما ميل کنيد. وسطاي صرف غذا دکتر انگار بوئي برده بود که دوباره پرسيد. خانم ضياالسطنه که دروغ گفتن نمي توانست به آرامي توضيح داد که جوجه اش را که اول هفته خودتان از قصابي مسلمانان گرفته ايد. بادمجان هم آن ميوه فروش مراکشي آورده بود، روغن کرمانشاهي و زردچوبه هم که داشتيم. دکتر مصدق انگار که دارد پرونده حقوقي را در دادگاهي بررسي مي کند گفت خب غوره اش از کجا آمده . آن جا بود که آشکار شد احمد فرزند هشت نه ساله شان، از شاخه هاي درخت مو همسايه مشتي غوره چيده تا مادر بتواند غذاي مالوف دکتر را بپزد. دکتر مصدق که او را آقاي "مر قانون" [آن هم به تشديد ضم م ] لقب داده بودند، با شنيدن اين خبر دست از غذا کشيد و از فکر اين که فرزندش در سويس مرتکب عمل خلاف شده، به فغان آمد و در حال قلمتراشي را که هميشه در جيب جليقه داشت بيرون کشيد و داد زد: دزدي... الان سرش را مي برم.

احمد خردسال از ترس غذا را نيمه خورده رها کرد و به زير زمين پناه برد و در آن جا ترسان زار زار مي گريست. دکتر که بعد از صرف غذا نشسته بود به خواندن کتاب هاي درسش، شنيد که خانم ضياالسطنه ظرفي غذا برده براي پسر بزرگش به زير زمين و به او اصرار دارد که نترسد و گريه نکند. اما پسر تکرار مي کرد که پاپا گفت سرم را مي برد. خانم که ديد ترس از دل پسرک نمي افتد به او آهسته گفت "احمدم. مي گويد. نمي برد. آدم که سر پسرش را نمي برد. مي گويد. غصه نخور عزيزم."

دکتر مصدق خود اين حکايت را براي شاه نقل کرد. آن هم به زماني که ناو هواپيمابر بريتانيائي موريشس در اوج بحران روابط تهران و لندن بر سر ملي کردن نفت آمده بود به کنار آبادان و مي نوشتند که براي جنگ آ»ده است. چون اين خبر رسيد شاه جوان به شدت ترسيده و خواستار برپائي جلسه اي شده بود – مثل جلسه روز سه شنبه سران نظام همزمان با حرکت ناو هواپيما بر آيزنهاور به خليج فارس –. بعد از آن جلسه وقتي که شاه و دکتر مصدق تنها بودند و شاه باز هم نگراني خود را نشان مي داد، دکتر مصدق داستان خود و پسرش احمد را براي شاه بازگفت . تا به او گفته باشد که انگليسي ها تهديدشان تاسيسات نفتي ايران توخالي است و نمي زنند. آدم که سر پسر خودش را نمي برد.

همچنان که در آن روزگار بين شاه و دکتر مصدق بر سر نحوه اداره بحران اختلاف و تضاد بود، در اين روزها نيز، با هر حرکتي که به نوعي با پرونده ايران ارتباطي پيدا مي کند، اختلاف نگرش دو نحله فکري در کشور – يکي واقع نگر و ديگري تندرو – آشکار مي شود. يک طرف نگران مي شود و طرف ديگر بر ارتفاع شعارها و حماسه سرايي هايش مي افزايد.

اگر بخواهيم نسبتي بين آن جوجه و غوره و بادمجان با وقايع اخير جست و جو کنيم بايدمان به يادآوردن که دکتر مصدق درست مي گفت انگليسي ها در هيچ حالتي پالايشگاه آبادان را که بزرگ ترين پالايشگاه نفتي روزگار خود بود، و آن را متعلق به خود مي دانستند، به توپ نمي بستند. اما امروز پالايشگاه هسته اي بوشهر چنان نيست، حتي اگر در ذهن اکثريت مردم ايران پرونده هسته اي مانند نهضت ملي کردن نفت باشد.

اين که مسوولان کشور فراخوانده شوند و بر سر حرکت تازه به بحث و تبادل نظر بپردازند، طبيعي ترين اتفاقي است که افتاده و اين که کوشش شود تا حرکت ناو آيزنهاور و تهديدهاي ديگر، جبهه داخلي را تضعيف و پريشان نکند، که هدف از تهديدها هم همين است، باز کاري خردمندانه است. اما براي رفع نگراني ها بايد کار بيش تري کرد.

شنيدن سخنان رييس جمهور، دو روز بعد از توصيه هاي رهبر در ديدار افطاري با مسوولان نظام، بي هيچ ترديدي بر نگراني ها مي افزايد. اول به خاطر زهرخندها و ديگر به دليل سبکي سخن و بي وزني استدلال ها.

واقعيت اين است که از ديد بسياري از تحليگران بي غرض جهاني، ايران در سال هاي اخير، پرونده هسته اي خود را خوب اداره کرده است. با سياست ورزي و خردجمعي. براي قضاوت در اين که آيا بهتر از اين هم مي شد بحران اداره کرد يا نه، بايد اطلاعاتي بيش از آن در دسترس باشد که ما راست. و در عين حال بايد داستان به پيچ آخر رسيده و تصميم هاي طرفين به اجرا درآمده باشد. تا آن زمان، دادن نظر و اعلام راي کاري است که از صاحب نظران بر مي آيد، اما قضاوت نهائي هنوز امکان پذير نيست. اگر مجموعه توانسته باشد بدون هزينه زياد، به مقصود خود که استقلال در توليد سوخت هسته اي رسيده و بر اهميت و نفوذ ايران افزوده باشد، بي توجه به آن که در طول مسير دل مسافران آب شد، بايد گفت موفقيت بزرگي به دست آمده اما اگر هزينه بر فايده فزون گردد و حکومت بخواهد با پنهانکاري و ايجاد محدوديت و گرفتاري براي منقدان باز هم کار را پيروزي جلوه دهد، ترديدي نيست که بومرنگ کمانه مي کند و همه آن ها را که شعار مي دادند و حماسه سرائي هاي بي ربط مي کردند، ملکوک خواهد کرد.

اما بايد اين نکته را گفت و باقي گذاشت که تا اين زمان، اکثر ايراني ها با اطمينان به خرد جمعي و سياست ورزي مسوولان، نگراني چنداني به دل راه نمي دادند. نگاهي بي غرض به نحوه اداره پرونده در سه سال گذشته ، دل ايرانيان را قوي مي دارد که عقل جمعي در کارست و سياست ورزي. اما آيا خواندن سخناني مانند آن چه رييس جمهور روز شنبه در مسجد سلمان پارسي در افطاري دولت – به شرح ايران نيوز - بر زبان آورده، باز هم چنين اثري خواهد داشت . يا برعکس نگراني از آن مي زايد.

به باورم اين سخنان کودکانه و شوخي و جلافي ها که از هيچ رييس دولت و هيچ سياست ورزي در جهان – حتي انواع پوپوليست آن مانند چاوز، و سخن سازان معروف مانند موسوليني و کاسترو – شنيده نشده مگر در سال هاي خيلي دور از انواع ايدي امين، عين بي درايتي است. نگراني ساز و هزينه آورست، به ويژه الان که اخبار ضد و نقيض مي رسد و پيش بيني حماسه سازان در مورد شکست آمريکا در ايجاد اجماع عليه ايران و کره درست از کار نيامده، و همچنان که آقاي حسن روحاني عمل کرد، جاي آن دارد که اگر اختلاف و تضادي هست که هست، زمين گذاشته شود و بساط همدلي گشوده شود.

سعید واشقانی فراهانی ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥